چندوقت پیش رفتیم شمال با ایلین ولی کیا نبود .با مامان و بابا هامون . بعدش اونا صبح رفتند پیاده روی و من رفتم پیش ایلین.مثل عروسک خواب بود.میخواستم بغلش کنم و بگم تو مال منی ...اما بیدار شد . بعد منو بغل کرد و گفت منو بیشتر از کیا دوست داره(درووووووووووووووووغ گفت ) و بعد لب هاشو نزدیک کرد و منو بوسید.بوسه ای که تا عمر دارم فراموشش نمی کنم. بعد رفتیم خلاصه اینم از بوسه ما

برچسب:
نویسنده: یزدان