سال پیش دقیقا تیر ماه ، من و ایلین و کیا رفتیم خونه مادربزرگ.....اونا هم رفتن بیرون و فقط ما سه تا موندیم . اون موقع ایلین تازه از دوست پسرش کوشا جدا شده بود.چون کوشا رفته بود با تارا یعنی دوستش توی پارک .بعد همه رفتیم روی تخت و فیلم میدیم ، من رفتم دستشویی و اومدم و دیدم کیا روی ایلین است و انقدر لب هاشون به هم نزدیک بود که داشتن همدیگه رو می بوسیدن.من رفتم و بعد گفتم ایلین بیا کارت دارم.ایلین اومد دستشو کشیدم بردم تو اشپزخانه گفتم منو دوس داری یا کیا رو ؟ گفت هر دو گفتم نمیشه گفت مگه فرقی داره > لب هامو نزدیک گوشش بردم و گفتم اره فرق داره . بعد به دیوار تکیه داد و من دستامو روی دیوار گذاشتم تا نره بعد لب هاشو نزدیک کرد و بعد رفت .............رفت پیش کیا
کیا هم اومد به من گفت تو داری میبازی . من .....من داشتم دیوووووووونه میشدم . ایلین مال منه ؟ یا کیا ؟ اون هنوز عاشق کوشاست . من نمی دونم چه کار کنم.
برچسب:
نویسنده: یزدان